خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





ماجرای امروز

    امشب وقتی اومدم خونه بابایی تو هال بود سلام کردم فقط آروم گفت سلام نگامم نکرد... سرشو بالا نیورد... انگار قهره... نمیدونم چرا و از چی... کل خوشحالی و حس خوب خرید کردنم رو از بین برد... 

    این روزا همه ازم دلخورن... این از بابا ک نمیدونم چرا و ب خاطر چی اینجوری شده..

    اونم از مامان ک چون تا ظهر میخابم شاکیه... خب مادر من تو چ خبر داری از دل من... شب ها خوابم نمیبره1 میخام فیلم دانلود کنم2 اصن من ک کاری ندارم چرا باید مث تو کله سحر بیدار باشم؟؟؟؟

    اونم از دکتر جون ک ول کن نیس... بابا دکتر من اگه میخاستم مقاله بنویسم مطمن باش تا الان نوشته بودم 4 ماه میگذره هنوز بیخیال نشده...

    دیگه میمونه خواهرم ک تو امتحاناشه واسه بد اخلاقی هاش اصن دنبال دلیل نیستم واضحه 

    دیگه حوصله ندارم بقیه رو بنویسم ولی همه انگار طلب کارن ازم...

    .

    .

    راستی چقد خرید خوبه... الان دلم پیش 4 تا لباس دیگه و 2 تا روسری جا مونده... ولی خب نمیدونم چ میکنم.... شاید فردا روسری زرشکیه برداشتم جای این توسیه


    این مطلب تا کنون 19 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : نمیدونم ,
    ماجرای امروز

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر